شما امروزها بیقرار چه هستید؟

آمدهام اینجا چیزی بنویسم. فکر کردم، اما موضوع دقیقی به ذهنم نیامد. گاهی وقتها موضوعی خاص به ذهن آدم میآید و آنقدر بیقرارش میکند که تا ننویسد، آرام نمیگیرد. امروز چیزی در ذهنم نیست که بیقرارم کند. شاید هم چیزهایی که ذهن آدم را بیقرار میکنند آنقدر زیاد شدهاند که دیگر ذهن نمیداند از بابت کدامشان بیقرار شود.
همین حالا تصمیم گرفتم چیزهایی را که بیقرارم میکنند به دو دسته تقسیم کنم: آنهایی که برایشان کاری از دستم برمیآید، و آنهایی که فعلاً از کنترلم بیروناند و نمیتوانم برایشان کاری کنم. این بهتر شد. همین فکر، حالم را کمی بهتر کرد؛ حتی پیش از آنکه کتابچهام را بکشم، یک صفحه را نیم کنم و در یک طرف بنویسم: «موضوعاتی که به خدا سپردهام» و در طرف دیگر: «موضوعاتی که میتوانم حلشان کنم».
این کتابچه و داشتن این دو ستون فکر خوبی بود. آفرین به خودم. گاهی وقتها آدم باید با خودش حرف بزند، یا بنویسد، یا با یک دوست دانا و شنوا صحبت کند تا افکار تازه و نوآوریهای جانانه به ذهنش برسد. امروزها گرچه میشود با هوش مصنوعی هم درد دل کرد، لاکن به اندازهی صحبت با یک دوست، یا نوشتن، مزهدار نیست.
آدم میتواند انسانها را از بیقراریهایشان بشناسد. مثلاً کسی از اینکه نتوانسته است این ماه کتابی بخواند، یا به کسی کمک کند، یا به دوستی که برایش زنگ زده بود دوباره زنگ بزند، بیقرار است. کسی دیگر عکس استیو جابز را بر دیوار دفتر یا خانهاش نصب کرده و میخواهد جانشین او شود؛ با کمی تأخیر. دیگری میخواهد در زودترین فرصت میلیونر شود و بعد زندگی واقعی خود را شروع کند. این بیقراریها برای هر شخص معنای خاص خود را دارد، اما این شما هستید که نظر به ارزشهایتان او را ارزیابی میکنید.
امیدوارم همه بیقرار چیزهای خوب و مفید باشیم.
شما امروزها بیقرار چه هستید؟
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی نیست. اولین نفر باشید.