· ۴ دقیقه مطالعه

از کشتی تا بس

جمشید هاشمی
جمشید هاشمی@jamshidhashimi·13 اردیبهشت 1405

در یک کشتی نشسته‌ام. می‌روم از شهری به شهر دیگری. چهارطرفم انسان‌های فراوانی هستند.

یک فامیل را دیدم که دختر شیرین و کوچکی دارند. همان لحظه که سرم را بالا کردم و نگاه کردم، مادر دخترش را به آغوش گرفت و چیزهایی به او گفت. دخترک لبخند زد. مادران چقدر عشق‌شان به فرزندان‌شان پاک و بی‌آلایش است. پهلوی مادرش زن پیرتری نشسته است که گمان می‌کنم مادرش باشد؛ یعنی بی‌بی همان دخترک شیرین و کوچک.

به طرف راستم نگاه کردم. دختری با موهای بلاند و اندام ظریف نشسته است. به بیرون، به بحر، آب و آفتاب نگاه می‌کند. خوشحال به نظر می‌رسد. دوباره نگاه کردم. در گوش‌هایش گوشواره بود؛ یک گوشواره‌ی خیلی ساده. شاید سن‌اش ۲۵ سال باشد.

برای بار سوم دیدم، به چوکی پیش‌روی خود نزدیک شد و با خانمی که شاید سن‌اش ۴۰ سال باشد صحبت کرد. گمان می‌کنم مادرش است. پهلوی مادرش بچه‌ای نشسته که شاید ۸ ساله باشد. هم دختر و هم مادر تیلیفون‌های هوشمند در دست‌شان دارند و چیزهایی را می‌بینند و به هم نشان می‌دهند.

در کشتی تنها سفیدپوستان نیستند. پیش‌رو، طرف چپ، یک فامیل پنج‌نفره است؛ فکر کنم از فیلیپین باشند. به پشت سر نگاه کردم، دختری جوان نشسته است؛ فکر می‌کنم از هندوستان باشد. عجیب است این همه انسان با جلد‌های متفاوت، زبان‌های متفاوت، فرهنگ‌ها و مذاهب متفاوت، در این کشور زندگی می‌کنند. زبان مشترک همه انگلیسی است. در اکثر کانادا، انگلیسی زبان رایج است.

در فکر فرو رفتم. تصویری در ذهنم خطور کرد. تقریباً شش سال پیش بود. به افغانستان رفته بودم و آن‌جا نیز از شهری به شهر دیگر می‌رفتم. در یک بس بودم. شاید ۵۰ یا ۶۰ نفر بودیم. هیچ‌کس را نمی‌شناختم، ولی همه داخلی بودند و مثل من، یا تنها یا با دوستان و یا با اعضای فامیل‌شان، در سفر بودند.

بس با سرعت خیلی زیاد و با هارن‌های پی‌درپی پیش می‌رفت. یگانه کسی که کمربند امنیتی بسته بود، من بودم. یادم آمد که اطرافیانم در بس چگونه با تعجب به من نگاه کرده بودند، وقتی کمربند امنیتی را می‌بستم. اهمیت دادن به زندگی‌ام برای‌شان شگفت‌آور بود. شاید آن‌ها توکل به خدا کرده بودند و همان برای‌شان کافی بود.

از افکارم بیرون آمدم و دوباره در کشتی بودم. چهارطرفم را دیدم. یک کاکای میانه‌سال قهوه می‌نوشید. خانمی که شاید ۷۰ ساله باشد چیزی می‌خورد. جوانی را دیدم که آب می‌نوشید.

به انسان‌هایی که قهوه می‌نوشند و آب می‌نوشند احترام دارم؛ چون هم قهوه و هم آب را دوست دارم. این روزها چای را دوست ندارم، اما چند هفته پیش فقط چای را دوست داشتم و قهوه را دوست نداشتم. گرچه آب را همیشه دوست داشته‌ام.

یعنی چیزهایی در زندگی هستند که آدم همیشه دوست‌شان دارد؛ مثلاً مادر، پدر، خواهران، برادر، فرزند و آب.

از چای و قهوه و آب و تغییر ذایقه‌ها گفتم. این چقدر طبیعی است. تغییر خودش یک متغیر در انسان‌هاست. ما به همین شکل دیزاین شده‌ایم. این میکانیزم در کودکی در اوج خودش است، در جوانی با همان شدت ادامه پیدا می‌کند، و در سنین بعدی آهسته‌تر می‌شود.

شاید پیر شدن باعث کندی میکانیزم تغییر در انسان می‌شود، یا شاید کندی میکانیزم تغییر در انسان باعث پیری می‌شود. به هر صورت، در عجبم که چگونه در بعضی جوامع، طفل‌ها، نوجوانان و جوانان در محیط‌های ضیق و بسته‌ای بزرگ می‌شوند؛ محیط‌هایی که تغییر در آن‌ها جایگاهی ندارد. در جامعه‌ای که خطای یک طفل با سیلی پاسخ داده می‌شود، چگونه می‌توان از تغییر حرف زد؟

همین لحظه متوجه خانمی شدم که کتاب می‌خواند. انسان چقدر باید ذهنش آرام باشد که کتاب بخواند؛ تیلیفون را کنار بگذارد، از کار و زندگی‌اش راضی باشد، در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که به کتاب و کتاب‌خواندن ارزش می‌دهند، کار داشته باشد، معاش داشته باشد، و از فردایش نگران نباشد.

اما این‌ها هم نباید بهانه شود. ضرور نیست همه چیز رو‌به‌راه باشد تا آدم کتاب بخواند. وقتی طالبان برای اولین بار افغانستان را گرفتند، یادم است با دوستان‌مان کتاب می‌خواندیم. شاید یگانه راهی بود که با وحشت بیرون کنار بیاییم، خود را در سطور کتاب گم کنیم، و خیال روزهای خوب را در سر بپرورانیم.

من به این‌ها فکر می‌کردم که چند نفر در پیش‌روی کشتی نشسته بودند و از خوشحالی و حیرت صدا کشیدند. با موبایل‌های هوشمند در دست‌شان، به بیرون نگاه می‌کردند. کمی پیش رفتم و متوجه شدم در بحر نهنگی را دیده‌اند.

من هنوز به بحر عادت نکرده‌ام. ماهی‌ها خلقت‌های عجیبی به نظرم می‌آیند. من با تپه‌ها و کوه‌ها آشنا هستم؛ با گوسفندها، بزها و گاوها. همان‌هایی که زندگی خود را فدای ما می‌کنند تا پروتین بدن‌مان کم نشود و بتوانیم وزن‌های بالاتری را در جیم بلند کنیم.

این همه گرم نوشتن و فکر کردن بودم که تازه متوجه شدم سردم شده است. بیرون هوا ۲۱ درجه است و در داخل کشتی ای‌سی را چالان کرده‌اند. باید از این‌جا بروم جای دیگری؛ جایی که ای‌سی فعال نباشد و بتوانم کمی گرم شوم.

۳
جمشید هاشمی
جمشید هاشمی
@jamshidhashimi
۱۲ نوشته · ۲ دنبال‌کننده

دیدگاه‌ها (0)

+

هنوز دیدگاهی نیست. اولین نفر باشید.