من و کتاب بچه های نیمه شب

وقتی خواندن کتاب بچه های نیمه شب را تمام کردم، به دلیل جذابیت سبک نوشتاری و محتوا داستان، تصمیم  به نوشتن معرفی مختصر آن را گرفتم؛ اما سرگذشت ‌ام، از اینکه بلاخره موفق به مطالعه یکی از آثار سلمان رشدی شدم، را جالب تر یافتم و خواستم آنرا بنویسم. سلمان رشدی، نویسنده یی که با شنیدن نامش افکار چندگونه و ناسازگار در ذهن هر فرد خطور میکند، یاد ماجراهای را تازه می سازد که یا شاهد آن بوده‌اید و یا هم مانند من، آن را از زبان دیگران شنیده‌اید. رشدی مانند هر نویسنده دیگری، طرفداران و مخالفین‌اش را دارد،  در میان مخالفین‌اش کسانی هم هستند که نه تنها منتقد کارهایش اند، بلکه کلاً از وی متنفر بوده و وی را مرتد می دانند.

تا سالهای سال، هنگامی از رشدی یاد می شد یگانه تصویری که از وی داشتم، کتاب جنجال برانگیز اش، آیات شیطانی بود. کتابی که ضمن جنجال آفرینی، رشدی را به اوج شهرت جهانی رساند. پس از نشرآن، اخبار و گزارش ها از اصدار حکم ارتداد و فتوای کشتن وی، از راه پیمایی های گسترده بر ضد وی در کشور های مختلف مثل پاکستان، ایران و بنگله دیش و کشته و مجروح شدن تعدادی از افراد در این راه پیمایی ها وهمچون حوادث دیگر، را در پی داشت.

پرسش اینجاست که آیا افرادی که علیه وی برخاستند کتاب اش را خوانده بودند؟ حال آنکه، کتاب های متعددی به نشر رسیده که صریحا یا ضمنا محتویات ضد دینی را دربر داشته اند؛ که تا امروزه بدون اندک ترین عکس العمل در همه جا به دسترس بوده و مورد مطالعه قرار میگیرد.

آیا امکان دارد که آثار یک نویسنده را مجزا از شخصیت فردی و اعتقادات دینی اش مطالعه کرد؟ و یا آیا امکان دارد، اندیشه و فلسفه یک نویسنده مذهبی یا غیرمذهبی را تنها به دلیل گسترش معلومات و آگاهی شخصی، به خوانش گرفت؟

 به نظرم پاسخ هردو پرسش مثبت بوده وبصورت قطع ممکن است. نویسندگان و دانشمندان با عرضه آثار متعدد ، چه در زمینه ادبیات یا علوم، همواره کوشیده اند تا پاسخگوی بنیادی ترین مسائل همان دوره باشند و راهکارهای را در جهت تغییر و اصلاح آینده جامعه بشری ارائه نمایند. اگر پاسخ منفی باشد، بهتر است در همان حلقه محدود اندیشه بدوی وعقب مانده خود و با همان خوش فهمی که زمین به روی شاخ گاو است، به زندگی ادامه دهند.

در این نوشته قصد ندارم که از آثار رشدی و تاثیرات آن در جوامع تحلیلی ارائه نمایم، چون از توانم بالاست. در اینجا، همانگونه که یاد آور شدم میخواهم از خود بنویسم. من دوران متعلمی ام را در محیط و شرایط سپری کردم که کمتر به مطالعه و بیشتر به دنباله روی کورکورانه تشویق می شده ایم. هر اندیشه بدعت و خلاف دین خوانده می شد، حتی زمینه برای مطالعه واقعی دین هم فراهم نبود. زندگی در آنچنان شرایط، طبیعتا تاثیرات خودش را میگذارد و گریز از آن زنجیر ها هم خیلی ساده نبود. مثلن گرفتن نام نویسندگان چون سلمان رشدی، به مثابه اعلام طرفداری از کفر محسوب می‌شد. بیان ترس و وحشت از خواندن کتاب های رشدی و نویسنده های مثل او (که مورد تنفر و انزجار عام قرار گرفته بودند) برایم دشوار است، با این وهم سال‌ها سپری شد. سال‌های که میتوانستم با خواندن یکی از کتاب های او، همه پیش داوری ها و تعصبات اندیشه یی که جامعه بر من گذاشته بود، را اشتباه ثابت کنم. از یک سو حس کنجکاوی مطالعه و از سوی دیگر ترس جامعه، چنان در جنگ بودند که تصمیم گرفتن را برایم مشکل می ساخت؛ و باخود میگفتم آیا مطالعه این کتاب ارزش این همه جنجال های ذهنی را دارد، یا نه. و در گوشه از ذهنم این اندیشه را می پروراندم که باید یکبار، یکی از آثار این نویسنده را بخوانم و دریابم نوشته هایش چی پیامی دارد که جهان را به دو گروه موافقین و مخالفین اش تقسیم کرده است. سال‌ها گذشت، این فکر آرام آرام کم رنگ شده و بلاخره به فراموشی سپرده شد.

در یکی از روز ها، به کتابفروشی سر زدم. در میان کتاب های پرفروش، چند اثری از سلمان رشدی هم چیده شده بود. یکبار دیگر شوق و کنجکاوی خواندن نوشته هایش در نزدم تازه شد، خوشبختانه اینبار با ترس و پیشداوری ها همراه نبود.  از میان آثارش، بچه های نیمه شب را خریدم. کتاب را با آن ترس قبلی و وهم که آیا کتاب مایه های ضد دینی دارد یا نه، مطالعه نکردم. بلکه به عنوان یکی از آثار مشهور ادبی جهان، به خوانش گرفتم.

بچه های نیمه شب، کتاب است روایت گر همزمان واقعیت، تاریخ و تخیل. داستانی است که به صورت افسانه وار زندگی روزمره، وقایع غیر معمول، فرهنگ و شرایط مردم هند را پس از استقلال بازگو می کند. داستان در بستر شخصیت های “خاص” با ویژگی های عجیب شکل میگیرد. شخصیت محوری و راوی داستان، سلیم سینایی، از جمله هزاران کودک است که همزمان با استقلال هند  پا به دنیا میگذارد، پا به پای هند بزرگ می شود و به همین دلیل سرنوشت سلیم و هند ارتباطاتی با هم دارد. همه کودکان که در شب استقلال هند بدنیا آمده اند، کانون بچه های نیمه شب را تشکیل دادند و هرکدام آنها ماهیت و قدرتی متفاوت دارند. ماجرا های کتاب بچه های نیمه شب از گذشته شروع و آهسته آهسته خواننده را به زمان حال می رساند.

داستان با این متن پایان می یابد: « مرا به صورت ذراتی از غبار بی نام و نشان در خواهند آورد، همان طور که به هنگام، پسرم را هم غبار خواهند کرد، پسرم که پسرم نیست، پسر او را هم که پسر خودش نخواهد بود،پسر پسر او را هم که پسرش نخواهد بود، تا هزار و یکمین نسل، چون هم امتیاز و هم نفرین بچه های نیمه شب این است که هم سرور وهم قربانی زمانه خودشان باشند و به کام گرداب نابودی آور توده ها کشیده شوند، که نتوانند آسوده زندگی کنند یا بمیرند».





درباره عاطفه

همچنان ببینید

سفرنامه‌ی همدلی مرز ندارد

گرچه آب رفته باز آید به رود… مدتی می‌شد دنبال کارگاه آموزش نویسندگی بودم ولی …

3 دیدگاه

  1. من شنیده‌ام که آیت‌الله خمینی خودش هم کتاب آیات شیطانی را نخوانده بود تا حکم قتل رشدی را صادر کند. چون گفته‌اند که کتاب در ایران پس از سروصداهای که خلق کرد ممنوع و نایاب شد و تنها تکه‌های از کتاب که تصور می‌شد در آن به اسلام اهانت صورت‌گرفته است وجود داشت. می‌گویند خمینی تنها همین تکه‌ها را خوانده بود و فتوای خود را نیز بر بنیاد همین حد از کتاب صادر نموده است.

    • در تحلیل های متفاوت از این کتاب گفته شده که تعدادی زیادی بدون آگای از متن کتاب بر ضد آن برخاستند ولی یک عده ای دیگر با داشن تعصب دینی و ذهنیت که محتوای کتاب خلاف دین است، انرا مطالعه کردند و شورش علیه آن برخاستند. این کتاب نه تنها در ایران، بلکه در یک تعداد کشور های دیگر هم ممنوع اعلان شده بود. این همه از روی همان گزارش ها و نقل قول هایست که به ما رسیده است.

  2. عالي نوشتيي! من هم از اين ترس ها داشته بوده ام. حتي از خود سوال ميكردم بمرتكب گناه خو نميشم؟ 😂هميش با خود در جنگ بوده ام و هستم. در مورد دو سوال…جواب من به هر دو سوال مثبت”بلي” است.
    اما يك سوال به من پيدا شد. آيا آثار يك نوبسنده مجزا از شخصيت ويا اعتقادش بوده ميتواند؟ يعني يك شاعر به شعر علاقه دارد و شعر ميسرايد. مثلا من شيريني خوش دارم شريني باب ميپزم و غذا هاي ديگر خوش ندارم نميپزم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *